هرمان هسه

بر کوزه ی خالی و بر جام

شعله ی کم سوی شمع پیداست

اتاق سرد است.

بیرون باران نرم بر علف زار می بارد.

لختی می آرامی  دوباره

سردت است و غمگین میشوی

بامداد می آید و شب از پی ان

هر دو همیشه می ایند

اما تو هرگز نمی ایی.

/ 0 نظر / 8 بازدید