به بیرون از پنجره و غبار روی شیشه نگاه میکردم

همه چیز تکراری شده

بیرون/پنجره/و غبار روی شیشه

با انگشتم اشکالی رو روی شیشه میکشم

به خاک نشسته روی انگشتم نگاه میکنم

دوباره نگام سوی پنجره میدوئه جلوتر از خودم

کاش میتونستم دوباره سرمو بین دو زانوهام ببینم و خیسیه روی

گونه هام رو!

اینها هم باز تکرارین!!!!!

چه چیزی تکراری نیست؟؟؟؟نگفتی؟؟؟؟؟؟

دوباره نگام به پنجره افتاد و حرفام یادم رفت!

نا خوداگاه دستم روی شیشه رفت تا اینکه دیدم جایی واسه شکل

کشیدن نمونده.معلوم شد که چقدر این لحظه تکرار شده و خودم نفهمیدم.