شب تنها


بر کوزه ی خالی و بر جام

شعله ی کم سوی شمع پیداست

اتاق سرد است.

بیرون باران نرم بر علف زار می بارد.

لختی می آرامی  دوباره

سردت است و غمگین میشوی

بامداد می آید و شب از پی ان

هر دو همیشه می ایند

اما تو هرگز نمی ایی.