به بیرون از پنجره با شب حرف میزدم اما او حرفهایم را بیهوده میپنداشت.

من از روز میگفتم و  او به دنبال ستاره من میگشت.

من از افتاب میگفتم و شب در تلاش نشان دادن ماه بود.

من از هیاهوی روز میگفتم و شب ارامشش را به رخ میکشید.

همچنان غرق در روز بودم و شب به دنبال من میگشت!