سرمای سختی رو در درونم احساس میکنم.این سرما روز به روز منو ضعیفتر میکنه!صندلی پر از برفی رو میبینم که گربه های زیر صندلی با بازیگئشیشون برف رو به پائین میریزند.همون موقع بود که گلوله ی برفی منو به یاد گذشته انداخت!     توی زمستون  زیر کرسی  با یه فنجون چای داغ و قصه های پدر بزرگ!چقدر زود گذشت!

عکسای سیاه سفید   چیدن البالو از درخت و کلی گردو توی جیبم  با کلی کتاب و دویدن تا دم مدرسه و پشت در اتاق ناظم واستادن  واسه دیر رسیدن!

چقدر زود بزرگ شدم!

گریه هام واسه رفتن به سربازی و دوری از خانواده ام! اما نفهمیدم که گریه هام واسه سربازی نبود و من واسه خوردن البالو گونه هامو خیس کرده بودم!

شاید الانم واسه همینه که گریه میکنم     به یاد خیس شدن توی حوض خونمون. یه گلوله ی برف دیگه تا اینکه فهمیدم از خواب بیدار شدم و دوباره تو همون خونم!